پنجشنبه

میدانم خسته ایی . میدانم فشار کار داغونت کرده است . زیاد حرف نمیزنم ، شاید چند دقیقه ایی فقط کوتاه . شب بخیر میگویمت و تو با اندکی اصرار فقط خوابت می برد . رب دوشامبر م که از مادر به ارث رسیده را برمیدارم و میروم در اتاق _ خالی دیگری .
پ . ن : مدتی است دراز به تنهایی فیلم دیدن ، قدم زدن ، شعر خواندن ، غذا خوردن و زمزمه کردن عادت کردم بسیار .

۲ نظر:

سلمان گفت...

از اون عادت های اجباری که جون ِ آدم رو میخواد در بیاره

قهوه و سیگار گفت...

من عادت کرده بودم...
باید عادت کنم دوباره...
میدونی خوبه ها,خوبه که وابسته نیستی تو این وضعی که هیشکی به هیشکیه,ولی نه یکی بیاد خرابش کنه و تو بمونی و یه راهی که از اول باید بری...