میدانم خسته ایی . میدانم فشار کار داغونت کرده است . زیاد حرف نمیزنم ، شاید چند دقیقه ایی فقط کوتاه . شب بخیر میگویمت و تو با اندکی اصرار فقط خوابت می برد . رب دوشامبر م که از مادر به ارث رسیده را برمیدارم و میروم در اتاق _ خالی دیگری .
پ . ن : مدتی است دراز به تنهایی فیلم دیدن ، قدم زدن ، شعر خواندن ، غذا خوردن و زمزمه کردن عادت کردم بسیار .
پ . ن : مدتی است دراز به تنهایی فیلم دیدن ، قدم زدن ، شعر خواندن ، غذا خوردن و زمزمه کردن عادت کردم بسیار .
۲ نظر:
از اون عادت های اجباری که جون ِ آدم رو میخواد در بیاره
من عادت کرده بودم...
باید عادت کنم دوباره...
میدونی خوبه ها,خوبه که وابسته نیستی تو این وضعی که هیشکی به هیشکیه,ولی نه یکی بیاد خرابش کنه و تو بمونی و یه راهی که از اول باید بری...
ارسال یک نظر